حكيم ابوالقاسم فردوسى

452

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

نخچير و ددى نيز از آن نمىگذرد ، سد كاروانسرا و ده هزار چاه آب بسازم و در پاى آن چاهها درختهايى بنشانم و پيوسته گمراهان را به كيش آورم و سر جادوان را بر خاك بيآورم و هميشه در پيش يزدان پرستش كنم و هيچ‌كس مرا در آرامش نبيند . اسفنديار ، اين بگفت و آنگاه اسپ نبردش را از جاى برانگيخت و به نزديك فرشيدورد آمد . او را با تنى زخمى و آشفته ، خفته يافت . پس بسيار اشك از ديدگان بباريد و به دو گفت : اى شير پرخاش جوى ، برگوى كه اين گزند از چه كسى به تو رسيد تا اگر چه شير جنگى يا پلنگ نيز باشد ، در جنگ ، كين تو را از او بخواهم . فرشيدورد گفت : اى پهلوان ، بدان كه روان من از گشتاسپ آزرده است . اگر او كسى چون تو را در بند نمىكرد ، اين گزند از سوى تركان به ما نمىرسيد . براستى كه هرگز كسى به مانند آنچه كه از گفتار گرزم به ما رسيد ، را نه ديد و نه شنيده است . ليك تو مخروش و از داد ، خرسند باش و همچون درختى برومند در گيتى باش . زيرا كه من به سراى ديگر خواهم رفت و تو بايد كه هميشه برجاى بمانى . پس چون من از گيتى برفتم ، مرا ياد كن و با بخشش ، روانم را شاد دار . اى گيهان پهلوان ، جاويد و روشن روان و پدرود باش . فرشيدورد ، اين بگفت و رخسارش زرد گشت . و بدين سان آن فرشيدورد شير و نامور درگذشت . اسفنديار كه چنين ديد ، دست بزد و جوشن بر تنش دريد و گفت : اى خداوند برتر و پاك ، تو مرا در گيتى راهنماى باش تا از سنگ و آب گَرد برانگيزم و كينهء فرشيدورد را بخواهم . خون ارجاسپ را از تنش بريزم و با اين كار ، جان لهراسپ را آرام گردانم . آنگاه اسفنديار با دلى پر از كينه و سرى پر از باد ، برادر مرده‌اش را بر زين اسپى زرد رنگ ببست و از آن دشت به كوهى بلند رفت و پيوسته مىگفت : اكنون تو را چه كنم و چگونه برايت دخمه‌اى برافرازم ؟ با من نه سيم و زر و گوهر است و نه خشت و آب و ديوارگر . پس فرشيدورد نامدار را در پاى درخت سايه‌دارى نهاد و جامهء جنگ از تنش بيرون كشيد و دستار و پيراهنش را نساجامه ساخت . آنگاه از آنجا به جايى آمد كه گشتاسپ‌شاه در آنجا راه گم كرده بود . در آنجا